Toggle stanza 1
گر از موج‌ گهر نشنیده‌ای رمز خروش او
1

گر از موج‌ گهر نشنیده‌ای رمز خروش او

بیا شور تبسم بشنو از لعل خموش او

2

حیا ساقی‌ست چندانی‌ که حسنش رنگ ‌گرداند

ز شبنم می‌زند ساغر بهار گلفروش او

3

چمن جام طرب در جلوهٔ شاخ‌ گلی دارد

که خم ‌گردید از بار سبوی غنچه دوش او

4

ندانم بوالهوس از گردش ساغر چه پیماید

که شد پا در رکاب از صورت پیمانه هوش او

5

خروشی می‌کند توفان چه از دانا چه از نادان

جهان ‌خمخانه‌ای د‌ارد که این ‌رنگ است‌ جوش او

6

نباید بودن از پشت و رخ‌ کار جهان غافل

چو زنبور عسل نیشی است در دنبال نوش او

7

غرور خود سری را چارهٔ دیگر نمی‌باشد

مگر گردد خیال خاک‌ گشتن عیب پوش او

8

نوای صور هم مشکل ‌گشاید گوش استغنا

چه نازم بر دل افسرده و ساز خروش او

9

زبان بو‌ی‌ گل جز غنچه بیدل ‌کس نمی‌فهمد

فغان نازکی دارم اگر افتد به‌ گوش‌ او

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور