غزل شمارهٔ 2550
Toggle stanza 1فلک نبست ره صبح لاابالی من
11
فلک نبست ره صبح لاابالی من
پلگ داغ شد از وحشت غزالی من
22
به نقص قانعم از مشق اعتبارکمال
دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی من
33
خم بنای سجودم بلندیی دارد
که چرخ شیشه بچیند به طاق عالی من
44
دماغ چینی اقبال موی بینی کیست
جنون فقر اگر نشکند سفالی من
55
کسی فسانهٔ ابرام تا کجا شنود
کری بهگوش جهان بست هرزه نالی من
66
به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم
قفس تراش برآمد شکسته بالی من
77
در انتظارکه محومکه همچو پرتو شمع
نشسته است ز خود رفتنم حوالی من
88
گدای خامشم اما به هر دری که رسم
کریم میشنود حرف بیسوالی من
99
طلسم من چو حباب آشیان عنقا بود
نفس پر از دو جهان کرد جای خالی من
1010
به هر چه گوش نهی قصهٔ پریشانیست
تنیده است بر آفاق شیر قالی من
1111
فروغ کوکب عشاق اگر بهاین رنگ است
به اخگری نرسد تا ابد زگالی من
1212
چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید
به هیچ فصل نموهای پایمالی من
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

