Toggle stanza 1
برکمرتا بهله آن‌ترک نزاکت مست بست
1

برکمرتا بهله آن‌ترک نزاکت مست بست

نازکی در خدمت موی میانش دست بست

2

بگذر از امید آگاهی‌که در صحرای وهم

چشم‌ماکردی‌که خواهد تا ابد ننشست بست

3

خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و در

نقش پا بایست طاق این بنای پست بست

4

هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبله

تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست

5

شمع خاموشیم دیگر ناز رعنایی‌کراست

عهد ما با نقش پارنگی‌که ازرو جست بست

6

قطره‌واری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار

بایدت چون‌موج‌گوهر دل‌به‌چندین‌شست بست

7

بی‌زیان از خجلت اظهار مطلب مرده‌ایم

باید از خاکم لب زخمی‌که نتوان بست بست

8

یاد چشم او خرابات جنون دیگر است

شیشه بشکن‌تا توانی نقش آن بدمست بست

9

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور