غزل شمارهٔ 185
Toggle stanza 1آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
11
آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
ای فراموشی! تو شاید داده باشی یاد ما
22
بسکه در پرواز گرد جستجوها ریختیم
گشت زیر بال پنهان خانهٔ صیاد ما
33
جانکنیها در قفای آرزو پر میفشاند
با شرار تیشه رفت از بیستون فرهاد ما
44
از عدم ناجسته کر کردهست گوش عالمی
شور نشنیدن صدای بیضهٔ فولاد ما
55
چشم باید بست و گلگشت حضور شرم کرد
غنچه میخندد بهار عالم ایجاد ما
66
شمعسان عمریست احرام گدازی بستهایم
نیست در پهلو به غیر از پهلوی مازاد ما
77
خجلت تصویر عنقا تا کجا باید کشید؟
با صدف گم گشت رنگ خامهٔ بهزاد ما
88
نقش پا در هیچ صورت پایهٔ عزت ندید
سایه هم خشت هوس کم چید بر بنیاد ما
99
با همه کثرت، شماری غیر وحدت باطلست
یکیک آمد بر زبان از صدهزار اعداد ما
1010
هیچکس بر شمع در آتشزدن رحمی نکرد
از ازل بر حال ما میگرید استعداد ما
1111
پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود
گنج ویرانکرد بیدل خانهٔ آباد ما
زمین

