Toggle stanza 1
در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است
1

در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است

غنچه را پاس نفس شیرازهٔ جمعیت است

2

لذت آسودگی آشفتگان دانند و بس

زلف را هر حلقه در خمیازهٔ جمعیت است

3

جبر به مردن منزل آرام نتوان یافتن

گور اگر لب واکند دروازهٔ جمعیت است

4

همچوگردابم در این دریای توفان اعتبار

عمرها شدگوش برآوازهٔ جمعیت است

5

سوختن خاکسترآراگشت مفت عافیت

شعلهٔ ما را نوید تازهٔ جمعیت است

6

گل بقدر غنچه‌گردیدن پریشان می‌شود

تفرقه آیینهٔ اندازهٔ جمعیت است

7

خاکساریهای بیدل در پریشان مشربی

شاهد آشفتگی را غازهٔ جمعیت است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور