Toggle stanza 1
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
1

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم

چو شمع از سرکشی در بزم دل نازبدنت نازم

2

همه موج شکفتن می‌چکد از چین پیشانی

گلستان حیا در غنچگی پیچیدنت نازم

3

گهی از خنده کاهی از تغافل می‌بری دل را

دقایقهای ناز دلبری فهمیدنت نازم

4

به بازار تمناگوهر بحر تغافل را

به میزان عیاری هر زمان سنجیدنت نازم

5

زبان شانه می‌گوید به زلف فتنه پیرایت

که با این سرکشیها گرد سر گردیدنت نازم

6

ز شبنم اشک می‌ریزد صبا ای غنچه بر پایت

به حال‌گریهٔ آشفتگان خندیدنت نازم

7

به دست مردمان دیده صبح وصل او بیدل

گل حیرت ز گلزار تماشا چیدنت نازم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور