غزل شمارهٔ 17
Toggle stanza 1در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجا
11
در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
22
چشم بربَند گرت ذوق تماشایی هست
صافی آینه در کِسوت زنگ است اینجا
33
گر دلت ره ندهد جرم سیهبختی توست
خانهٔ آینه بر روی که تنگ است اینجا؟
44
طایر عیش مقیم قفس حیرانیست
مگذر از گلشن تصویر که رنگ است اینجا
55
در ره عشق ز دل فکر سلامت غلط است
گر همه سنگ بوَد شیشه به چنگ است اینجا
66
چرخ پیمانه به دور افکن یک جام تهیست
مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا
77
شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشیست
قدم راهروان گردش رنگ است اینجا
88
از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس
آنچه پیش تو نگاه است خدنگ است اینجا
99
طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار!
اشک چون آینه شد کام نهنگ است اینجا
1010
شیشه ناداده ز کف مستی آزادی چند
دامن نازِ پری در ته سنگ است اینجا
1111
دو جهان ساغر تکلیف ز خود رفتن ماست
دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا
1212
منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست
چمن از سایهٔ گل پشتِ پلنگ است اینجا
1313
وحشت آن استکه ناآمده از خود بروم
ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا
1414
بیدل افسردگیام شوخی آهی دارد
تا شرر هست ز خود رفتن سنگ است اینجا
زمین

