غزل شمارهٔ 43
Toggle stanza 1دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
11
دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را
22
در این صحرا کجا با خویش افتد اتفاق ما
که وهم بیسر و پایی برد از خود جدا ما را
33
به گردشخانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندی
غبار ما مگر بیرون برد زین آسیا ما را
44
اگر امروز دل با خاک راه مرتضی جوشد
کند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را
55
به حرف و صوت ممکن نیست از عالم برون جستن
چه سازد کس، ز گنبد برنمیآرد صدا ما را
66
ز سعی دست و پا آیینهٔ مقصد نشد روشن
کجایی ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را
77
غبار ما به صحرای عدم بال دگر میزد
فضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را
88
کباب خوان جنت لذت خون جگر دارد
قضا چندی به ذوق این غذا داد اشتها ما را
99
کف خاک نفس بال و پریم، از ضبط ما بگذر
به گردون میبرد چون صبح از خود این هوا ما را
1010
جنونها داشتیم اما حجاب فقر پیش آمد
ز ضبط ناله کرد آگاه نی در بوربا ما را
1111
نفسواری مگر در دل خزد امید آسودن
که زیر آسمان پیدا نشد جا هیچجا ما را
1212
دل افسرده از ما غیر بیکاری نمیخواهد
حنا بستهاست این یک قطره خون سر تا به پا ما را
1313
ز دل امید الفت بود با هر ناامیدیها
به این بیگانه هم گاهی نکردند آشنا ما را
1414
به عریانی کسی آگه نبود از حال ما بیدل
چه رسوایی که آمد پیش در زیر قبا ما را

