غزل شمارهٔ 44
Toggle stanza 1به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما را
11
به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما را
چو آتش، گردنافرازی ته پا میبرد ما را
22
غبار حسرت ما، هیچ ننشست از زمینگیری
که هر کس میرود، چون سایه از جا میبرد ما را
33
ندارد غارت ما ناتوانان، آنقدَر کوشش
غباریم و تپیدن از کف ما میبرد ما را
44
به گلزاری که شبنم هم امید رنگ و بو دارد
نگاه هرزهجولان، بیتمنا میبرد ما را
55
اگر از دیر وارستیم، شوق کعبه پیش آمد
تکوپوی نفس یارب کجاها میبرد ما را؟
66
به پستیهای آهنگ طلب، خفتهست معراجی
نفس گر واگذارد، تا مسیحا میبرد ما را
77
در آغوشِ خزان ما، دو عالم رنگ میبازد
ز خود رفتن، به چندین جلوه یکجا میبرد مارا
88
گسستن نیست آسان، ربطِ الفتهای این محفل
چو شمع، آتشعنانی رشتهبرپا میبرد ما را
99
دکانآراییِ هستی، گر این خجلت کند سامان
عرق، تا خاک گردیدن به دریا میبرد ما را
1010
اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند، بیدل
همین یک پیشِ پا دیدن، به عقبا میبرد ما را
زمین

