غزل شمارهٔ 611
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
اهل معنی از حوادث مست خواب راحتند
شور موج بحر درگوش صدف افسانه است
تهمت الفت به نقشکارگاه دل مبند
آشنای عالم آیینه پر بیگانه است
در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند
شمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
محوزنجیرنفس بودن دلیل هوش نیست
هرکه میبینی به قید زندگی دیوانه است
صافی دل زنگ عجب از طینت زاهد نبرد
از برای خودپرست آیینه هم بتخانه است
در خرابآباد امکانگردی از معموره نیست
نوحهکن بر دلکه این ویرانه هم ویرانه است
از نفس یکسر تپشهای دلم باید شمرد
سبحهای دارمکه سر تا پای او یک دانه است
گر به خود دستی فشانم فارغ از آرایشم
همچوگیسوی بتان در آستینم شانه است
بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنی
پرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بحث با جاهل ، نه کارِ مردمِ فرزانه است
هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1177
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1178
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1179
گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است
عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1180
هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است
خواب غفلت برده را طبل رحیل افسانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1181
دل بهسعی آبگردیدن طرب پیمانه است
خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 612
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

