غزل شمارهٔ 1490
Toggle stanza 1سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود
11
سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود
هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
22
علم همت عشاق نگونی نکشد
خاکشان پی سپر قامت رعنایش بود
33
موج را هرزهدویها ز گهر دور انداخت
آبرو در قدم آبلهفرسایش بود
44
دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیم
انفعال همه کس شوخی تنهایش بود
55
وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرم
وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود
66
داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسید
چه توانکرد پس پرده تماشایش بود
77
عمر چون شهرت عنقا به غم شبههگذشت
کس نشد محرم اسمی که مسمایش بود
88
آه یک داغ پیامی به دل ما نرساند
قاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود
99
دوری مقصد یی باختهٔ یکدگربم
هرکه دی محو شد امروزتو فردایش بود
1010
کردم از هرکه درس خانه سراغ تحقیق
گفت از آمدنت پیش همین جایش بود
1111
بیدل از بزم هوس سیر ندامتکردیم
سودن دست بهم قلقل مینایش بود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

