غزل شمارهٔ 1291
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1طالعم زلف یار را ماند
11
طالعم زلف یار را ماند
وضع من روزگار را ماند
22
دل هوس تشنه است ورنه سپهر
کاسهٔ زهر مار را ماند
33
نَفسِ من به این فسرده دلی
دود شمع مزار را ماند
44
بسکه بیدوست داغ سوختنم
گلخنم لالهزار را ماند
55
خار دشت طلب ز آبلهام
مژهٔ اشکبار را ماند
66
نقش پایم به وادی طلبت
دیدهٔ انتظار را ماند
77
عجزم از وضع خود سری واداشت
ناتوانی وقار را ماند
88
یار در رنگ غیر جلوه گر است
هم چو نوری که نار را ماند
99
جگر چاک صبح و دامن شب
شانه و زلف یار را ماند
1010
عزلت آیینهدار رسواییست
این نهان آشکار را ماند
1111
نیک در هیچ حال بد نشود
گل محال است خار را ماند
1212
با دو عالم مقابلم کردند
حیرت آیینهدار را ماند
1313
مایهٔ بیغمی دلی دارم
که چو خون شد بهار را ماند
1414
هر چه از جنس نقش پا پیداست
بیدل خاکسار را ماند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

