غزل شمارهٔ 935
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
11
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
که چودستار چمن بر سر ما میپیچد
22
نبض هستی چقدرگرم تپش پیماییست
موی آتش زده بر خویش چها میپیچد
33
تا نفس هست حباب من و جولان هوس
نیست آرام سری را که هوا میپیچد
44
چه زمین و چه فلک گوشهٔ زندان دل است
ششجهت کلفت این تنگ فضا میپیچد
55
نالهٔ ما به چه تدبیر تواند برخاست
همچو نی صد گره اینجا به عصا میپیچد
66
ناتوانی که به جز مرگ ندارد سپری
به چه امید سر از تیغ قضا میپیچد
77
استخوانبندی اوهام ز بس بیمغز است
آرزوها همه بر بال هما میپیچد
88
صورخیزست ندامت ز شکست دل ما
که بساط دو جهان را به صدا میپیچد
99
عبرت مرگ کسان سلسلهٔ خجلت ماست
رشته از هرکه شود باز به ما میپیچد
1010
قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل
نفس ازبیاثریها به دعا میپیچد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

