غزل شمارهٔ 2727

Toggle stanza 1
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
1
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی
2
سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت
که همان کف غباری به هوا رسیده باشی
3
به هوای خودسری‌ها نروی ز ره‌ که چون شمع
سر ناز تا ببالد ته پا رسیده باشی
4
زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی
که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی
5
خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست
تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی
6
همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما
که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی
7
برو ای‌ سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست
تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی
8
نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی
به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی
9
نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ
که ز خویش اگر گذشتی همه ‌جا رسیده باشی
10
ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس
که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور