غزل شمارهٔ 2335
Toggle stanza 1زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم
11
زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم
آیینهٔ حباب خیالت زدودهایم
22
گرد هزار رنگ تماشا دمانده است
دستیکه همچو عکس بر آیینه سودهایم
33
خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز
ما هم به سایهٔ مژههایت غنودهایم
44
جمعیت وسیلهٔ دیدار مفت ماست
آیینه داری از صف حیرت ربودهایم
55
پر روشن است حاصل انجامکار شمع
پرواز گریه دارد و ما پر گشودهایم
66
در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعیست که ما آزمودهایم
77
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دربا سراب شدکه به چشمت نمودهایم
88
از مزرع امید که داند چه گل کند
ما دانههای کاشتهٔ نادرودهایم
99
جانیم رفته رفته جسد بستهایم نقش
کم نیستیم کاینهمه بر خود فزودهایم
1010
معدومی حقیقت ما حیرت آفرید
پنداشتیم آینهدار تو بودهایم
1111
بیدل ترانهسنج چه سازی که عمرهاست
از پردهٔ خیال حدیثت شنودهایم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

