غزل شمارهٔ 89
Toggle stanza 1لب جویی که از عکس تو پردازیست آبش را
11
لب جویی که از عکس تو پردازیست آبش را
نفس در حیرت آیینه میبالد حبابش را
22
به صحرایی که من در یاد چشمت خانهبردوشم
به ابرو ناز شوخی میرسد موج سرابش را
33
هماغوش جنون رنگ غفلت دیدهای دارم
که برهم بستن مژگان چو مخمل نیست خوابش را
44
ز شبنم هم به باغ حسن چشم شوخ میخندد
عرقگر شرم دارد بهکه نفروشد گلابش را
55
نگاهم بیتو چون آیینه شد پامال حیرانی
براین سرچشمه رحمیکن که موجی نیست آبشرا
66
ز هستی نبض دل چون موج رقص بسملی دارد
مباد آن جلوه در آیینه گیرد اضطرابش را
77
ندارد ناز لیلی شیوهٔ بیپرده گردیدن
مگر مجنون ز جیب خود درد طرف نقابش را
88
به هر بزمی که لعل نوخط او حیرت انگیزد
رگ یاقوت میگیرد عنان دودکبابش را
99
به تسلیم از کمال نسخهٔ هستی مشو غافل
سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را
1010
بلندی آنقدر بالیده است از خیمهٔ لیلی
که نتواندکشیدن نالهٔ مجنون طنابش را
1111
در آن وادیکه از خود رفتنم پر میزند بیدل
شرر عرض خرام سنگ میداند شتابش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گلاندامی که میدادم به خون دیده آبش را
چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 372
سپردم دوزخ و آن داغهای سینه تابش را
سرابی بود در ره تشنه برق عتابش را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5
نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را
که میگیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 90

