غزل شمارهٔ 2678
Toggle stanza 1برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
11
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی
22
دور است تلاشت ز ره کعبهٔ تحقیق
ترسمکه به گرد قدم لنگ نگردی
33
تا راه سلامت سپری ضبط نفس کن
قانون تو سازست گر آهنگ نگردی
44
چون خاک هواگیر درین عرصه محالست
کز خود روی و صاحب اورنگ نگردی
55
در آینهٔ شوخی این جلوه شکستی است
بر روی جهان بیهده چون رنگ نگردی
66
پیداست خراشی که ز نقش است نگین را
از نام جراحتکدهٔ ننگ نگردی
77
این جلوه نیرزد به غبار مژه بستن
آیینه مشو تا قفس زنگ نگردی
88
در عالم اضداد چه اندیشهٔ صلحست
با خود نتوان ساخت اگر جنگ نگردی
99
صیاد کمینگاه امل قامت پیریست
هشدار که چون حلقه شوی چنگ نگردی
1010
بیگانگی وضع جهان حوصله خواه است
از خویش برون آی اگر تنگ نگردی
1111
آیینهٔ نازت همه دم جلوه بهارست
ای رنگ نگردانده تو بیرنگ نگردی
1212
بیدل به ادای مژه کجدار و مریزی
پر شیفتهٔ محفل نیرنگ نگردی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

