غزل شمارهٔ 87

Toggle stanza 1
هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را
1
هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
2
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را
3
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را
4
رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
5
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
6
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
7
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور