غزل شمارهٔ 87
Toggle stanza 1هستی بهتپش رفت واثرنیست نفس را
11
هستی بهتپش رفت واثرنیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
22
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توانکرد هوس را
33
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بیرنگ نسوزد همهکس را
44
رفع هوس زندگیام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
55
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
66
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
77
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاستکه عنقا ته بال است مگس را
زمین

