غزل شمارهٔ 1239
Toggle stanza 1عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
11
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
کز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد
22
آسان مدان به کارگه هستی آمدن
اینجا شرر نفس ز دل سنگ میکشد
33
فکر میان یار ز بس پیکرم گداخت
نقاش مو ز لاغریام ننگ میکشد
44
سامان زندگی نفسی چند بیش نیست
عمر خضر خماری ازین بنگ میکشد
55
زاهد خیال ریش رها کن کزین هوس
آخر تلاش شانه به سر چنگ میکشد
66
با هیچکس مجوش که تمثال خوب و زشت
رخت صفای آینه بر زنگ میکشد
77
ای خواجه یک دو گام دگر مفت جهد گیر
باریست زندگی که خر لنگ میکشد
88
خلقی به گرد قافلهٔ فرصتی که نیست
چون صبح تلخی شکری رنگ میکشد
99
خون شد دل از عمارت حرصی که عمرهاست
زین کوهسار دوش نگین سنگ میکشد
1010
خامش نوای حسرت دیدار نیستم
در دیده سرمه گر کشم آهنگ میکشد
1111
از حیرت خرام تو کلک دبیر صنع
نقش خیال نیز همان دنگ میکشد
1212
بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن
معنی فشار قافیهٔ تنگ میکشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

