Toggle stanza 1
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو
1

نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو

خشک است جبین یک‌دو عرق آینه‌گر شو

2

حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت

گر تیغ ‌کنندت تو چو آیینه سپر شو

3

جبیی که نداری نفسی نذر جنون کن

گر شب دمد از محفل امکان تو سحر شو

4

تسلیم ز احباب تغافل نپسندد

گر نیست ادب سر به زمین دست به سر شو

5

ضبط من و ما انجمن‌آرای شهود است

چون سرمه ز تنبیه زبان نور نظر شو

6

گر حسن کلام آینه‌دار دم پیری‌ست

در خلق ضیافتکدهٔ شیر و شکر شو

7

ای بی‌خبر از صحبت جاوید قناعت

مستسقی بی‌حاصلی آب گهر شو

8

امید سلامت به‌جز آفات ندارد

کشتی شکن و ایمن از امواج خطر شو

9

خواب عدمت به‌ که فراموش نگردد

از بیضه برون در طلب بالش پر شو

10

در نامه و پیغام یقین واسطه محو است

بر هرکه رسانی خبر از یار خبر شو

11

هر حرف جنون‌تهمت صد پست و بلند است

ای نقطهٔ تحقیق تو بی زیر و زبر شو

12

بیدل به تکلف ره صحرای عدم‌ گیر

زان پیش که‌ گویند ازین خانه به‌در شو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور