Toggle stanza 1
بر سنگ زد زمانه ز بس ساز آشنا
1
بر سنگ زد زمانه ز بس ساز آشنا
آه از فسون غول به آواز آشنا
2
امروز نیست قابل تفریق و امتیاز
در سرمه‌گرد می‌کند آواز آشنا
3
گر صیقلی به کار برد سعی اتفاق
انجام‌کار دشمن و آغاز آشنا
4
تا کی درین بساط ز افسون التفات
دل می‌خراشد آینه‌پرداز آشنا
5
داد گشاد کار تظلم کجا برد
برروی شمع خنده زندگاز آشنا
6
گر مدعای مرغ نفس آرمیدن است
زد حلقه بستگی به در باز آشنا
7
بشنو نوای نیک و بد از دور و دم مزن
دام و قفس خوش است ز پرواز آشنا
8
چنگ قضاست دهر، امان‌گاه خلق نیست
نی ناله داشته‌ست ز دمساز آشنا
9
منت‌کش تکلف اخلاق‌کس مباد
گنجشک را چه سود زشهبازآشنا
10
از هرچه دم زنی به خموشی حواله‌کن
بیگانه‌ام ز خویش هم از ناز آشنا
11
عشق قابل انشاکسی نیافت
این انجمن پر است ز غماز آشنا
12
بیدل به‌حرف وصوت هم‌آواره‌گشت‌خلق
بردیم سر به مهر عدم راز آشنا

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور