Toggle stanza 1
جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است
1

جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است

چون گل چمن دماغی اقبال خنده است

2

دیدیم دستگاه غرور سبکسران

سرمایهٔ کلاه همه پشم کنده است

3

منصوبهٔ خرد همه را مات وهم کرد

زین عرصه خاکبازی طفلان برنده است

4

از خاک برنداشت فلک هر قدَر خمید

باری‌که پیری از خم دوشم فکنده است

5

بر عیب خلق خرده نگیرند محرمان

ای بی‌خبر من و تو خدا نیست بنده است

6

ناموس احتیاج به همت نگاهدار

دست تهی جنون گریبان‌درنده است

7

تا تیشه‌ات به پا نخورد ژاژخا مباش

دندان دمی که پیش فتد لب‌گزنده است

8

از یأس مدعا ره آرام رفته گیر

این‌دشت‌، تختهٔ کف افسوس رنده است

9

ما را مآل کار طرب بی‌دماغ کرد

بوی گل چراغ در این بزم گنده است

10

بیدل مباش غرهٔ سامان اعتبار

هرچند رنگ بال ندارد پرنده است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور