Toggle stanza 1
از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند
1

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند

همچو موجم سر به سیر کج‌کلاهی داده‌اند

2

چشم باید واکنی ساغر به‌دست‌ غیر نیست

نشئهٔ تحقیق از مه تا به ماهی داده‌اند

3

فتنهٔ این خاکدانی‌، اندکی آشفته باش

درخور شورت قیامث دستگاهی داده‌اند

4

قطره‌ها تا بحر سامان جوش اسرار غناست

هرچه را شایسته‌ای خواهی نخواهی داده‌اند

5

بر حضیض طالع اهل سخن بایدگریست

خامه‌ها را یکقلم سر در سیاهی داده‌اند

6

از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت

اینقدر خاصیتم در رنگ کاهی داده‌اند

7

ناز بینایی درین محفل تغافل مشربی‌ست

کم‌ نگاهان را برات خوش‌ نگاهی داده‌اند

8

محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست

از نگاه رفته مژگانها گواهی داده‌اند

9

تا فنا چون ‌شمع‌ خواهم ‌سر به‌جیب‌ از‌ خویش رفت

آنقدر پایی که باید گشت راهی داده‌اند

10

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش

کوشش‌ بیحاصلت‌ چندان‌ که‌ خواهی داده‌اند

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…