غزل شمارهٔ 1323
Toggle stanza 1از شکست رنگم آب روی شاهی دادهاند
11
از شکست رنگم آب روی شاهی دادهاند
همچو موجم سر به سیر کجکلاهی دادهاند
22
چشم باید واکنی ساغر بهدست غیر نیست
نشئهٔ تحقیق از مه تا به ماهی دادهاند
33
فتنهٔ این خاکدانی، اندکی آشفته باش
درخور شورت قیامث دستگاهی دادهاند
44
قطرهها تا بحر سامان جوش اسرار غناست
هرچه را شایستهای خواهی نخواهی دادهاند
55
بر حضیض طالع اهل سخن بایدگریست
خامهها را یکقلم سر در سیاهی دادهاند
66
از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت
اینقدر خاصیتم در رنگ کاهی دادهاند
77
ناز بینایی درین محفل تغافل مشربیست
کم نگاهان را برات خوش نگاهی دادهاند
88
محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست
از نگاه رفته مژگانها گواهی دادهاند
99
تا فنا چون شمع خواهم سر بهجیب از خویش رفت
آنقدر پایی که باید گشت راهی دادهاند
1010
تا نفس باقیست بیدل پرفشان وهم باش
کوشش بیحاصلت چندان که خواهی دادهاند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

