غزل شمارهٔ 2561
Toggle stanza 1نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این
11
نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این
کجاست جوهر آیینه سینه خستنش است این
22
هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست
شکسته بر گل رنگی که دسته بستنش است این
33
نفس کدام و چه دل ای جنون تخیل هستی
در آتش است سپندی که گرم جستنش است این
44
به حیرت آینه بشکن نفس به سرمه گره زن
که نقش عافیتی داری و نشستنش است این
55
عدم شمار وجودت غبارگیر نمودت
جهان شکنجهٔ وهمست و طور رستنش است این
66
بلندی مژه سامان کن از مراتب همت
به دامنی که تو داری نظر شکستنش است این
77
نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل
جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

