غزل شمارهٔ 1300
Toggle stanza 1گر آیینهات در مقابل نماند
11
گر آیینهات در مقابل نماند
خیال حق و فکر باطل نماند
22
نه صبحیست اینجا نه بامیست پیدا
کجا عرش وکو فرش اگر دل نماند
33
همینپوست مغز است اگر واشکافی
خیال است لیلی چو محمل نماند
44
نم خون عشاق اگر شستهگردد
حنا نیز در دست قاتل نماند
55
ز دانش به صد عقده افتاده کارت
جنونگرکنی هیچ مشکل نماند
66
نخواهی به تاب نفس غره بودن
که این شمع آخر به محفل نماند
77
نشان گیر ازگرد عنقا سراغم
به آن نقش پاییکه درگل نماند
88
برد شوق اگر لذت نارسیدن
اقامت در آغوش منزل نماند
99
مجازآفرین است میل حقیقت
کرم گرکند ناز سایل نماند
1010
نفس عالمی دارد امّا چه حاصل
دو دم بیش پرواز بسمل نماند
1111
جهان جمله فرش خیال است امّا
ز صیقل گر آیینه غافل نماند
1212
دل جمع دارد چه دنیا چه عقبا
چوگوهر شدی بحر و ساحل نماند
1313
در این بزم ز آثار اسرارسنجان
چه ماند اگر شعر بیدل نماند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

