غزل شمارهٔ 939

Toggle stanza 1
دل اگر محو مدعا گردد
1

دل اگر محو مدعا گردد

درد در کام ما دوا گردد

2

طعمهٔ درد اگر رسد در کام

هرمگس همسر هما گردد

3

محو اسرار طرهٔ او را

رگ گل دام مدعا گردد

4

گر سگالد وداع سلک هوس

گره دل‌ گهرادا گردد

5

گسلد گر هوس سلاسل وهم

کوه و صحرا همه هوا گردد

6

محوگردد سواد مصرع سرو

مدّ آهم اگر رسا گردد

7

ما و احرام آه دردآلود

هم هواگرد را عصاگردد

8

دل آسوده کو؟ مگر وسواس

گره آرد که دام ما گردد

9

در طلوع‌ کمال بیدل ما

ماه در هالهٔ سها گردد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور