غزل شمارهٔ 2420
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
انفعالم میکشد از سختجانیها مپرس
کاش باشد بیرخت چون مرگم آسان زیستن
موج گوهر نیستم زندانی خویشم چرا
سر به جیبم خاک کرد این پا به دامان زیستن
چشم زخم خودنمایی را نمیباشد علاج
ای شرر باید همان در سنگ پنهان زیستن
از وطن دوری و غربت هم گوارای تو نیست
چند خواهی اینچنین ای خانه ویران زیستن
یک دو دم کم نیست خجلتمایگیهای نفس
چون سحر زین بیش نتوان سستپیمان زیستن
همچو شمع از عشرت این انجمن غافل مباش
گل به سر میخواهد آتش در گریبان زیستن
سرگذشت عالم آیینه از دیدار پرس
جلوه غافل نیست از اسباب حیران زیستن
کسوت مرگم نقاب غفلت دیدار نیست
در کفن دارد نگاه پیر کنعان زیستن
نعمت الوان دنیا نیست در خورد تمیز
بیخس جاوید باید جوع دندان زیستن
گر قناعت قطره آبی چون گهر سامان کند
میتوان صد سال بیاندیشهٔ نان زیستن
خواجه کاری کن که درگیرد چراغ شهرتت
حیف دنیا دار و پنهانتر ز شیطان زیستن
سر به پای یکدگر چون سبحه باید بود و بس
اینقدر میخواهد آیین مسلمان زیستن
ما وطن آوارگان را غربتی در کار نیست
موج ناچار است در بحر از پریشان زیستن
بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباش
خضر اگر باشی در اینجا نیست امکان زیستن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 215
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستن
حیف کافر مردن و آوخ مسلمان زیستن
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 282
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن
همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 481
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

