غزل شمارهٔ 151
Toggle stanza 1بدزدگردن بیمغز برفراخته را
11
بدزدگردن بیمغز برفراخته را
به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
22
در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد
قمارخانهٔ امید رنگ باخته را
33
بهگردن دل فرصثشمار باید بست
ستم ترانهٔ گریال نانواخته را
44
جهان پسث مقام عروج فطرت نیست
نگونکنید علمهای سرفراخته را
55
تکلف من و مای خیال بسیار است
نیاز خوب کن افسانههای ساخته را
66
ز خلقگوشهگرفتن سلامت است اما
خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را
77
فروتنیکن و تخفیف زیردستان باش
که رنجهاست بهگردن سر فراخته را
88
تلاش ما چوسحرشبنم حیا پرداخت
عرق شد آینه آخر نفسگداخته را
99
حق است آینه، اینجا، خیال ما وتو چیست
که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را
1010
به طبعکارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
1111
چوسود اگربه فلک رفتگرد ما بیدل
ز سجده نیستامان عجز خودشناخته را
زمین

