غزل شمارهٔ 416

Toggle stanza 1
چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت
1

چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت

که برآن‌مکان چو قدم نهی خم‌گردشی نخورد سرت

2

به دو روزه مهلت این قفس دلت آشیانهٔ صد هوس

نه‌ای آگه از تپش نفس‌که چه بیضه می‌شکند پرت

3

همه‌راست جادهٔ پیچشی همه راست خجلت‌گردشی

توچنان مروکه ز لغزشی به‌کجی زند خط مسطرت

4

چوگل از طبیعت بی‌نشان به خیال دشتی آشیان

به برهنگی زدی این زمان‌که دمید پیرهن از برت

5

چو حباب غیرلباس تو چه توقع وچه هراس تو

نه تو مانی و نه قیاس تو، چوکشند جامه زپیکرت

6

نه عروج نغمهٔ قدرتی‌، نه دماغ نشئهٔ فطرتی

چو غباز واعظ عبرتی و هواست پایهٔ منبرت

7

به دماغ افشرهٔ عنب مپسند این همه تاب وتب

که ز سیر انجمن ادب فکند به عالم دیگرت

8

زفسون مطرب و چنگ آن‌، مکش آنقدر اثر فغان

که به فهم نالهٔ عاجزان‌کند التفات هوس‌گرت

9

غم قدر بیهده خوردنی همه سکته دارد و مردنی

حذر از بلای فسردنی‌که رسد ز منصب‌گوهرت

10

طلبی‌گرازتوبه جا رسد، به سر اوفتد چو به پا رسد

سرآرزوبه‌کجا رسد زدماغ آبله ساغرت

11

ز سواد نسخهٔ خشک وتربه‌کلام بیدل ما نگر

که به حیرت چمن اثر، شود آب آینه رهبرت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور