غزل شمارهٔ 2742
Toggle stanza 1عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
11
عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
زحمت دل کجا بریم آبلهپاست زندگی
22
هرچه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثر
درخور شوخی نفس غرق حیاست زندگی
33
آخر کار زندگی نیست به غیر انفعال
رفت شباب و این زمان قدّ دوتاست زندگی
44
دل به زبان نمیرسد لب به فغان نمیرسد
کس به نشان نمیرسد تیر خطاست زندگی
55
پرتویی از گداز دل بسته ره خرام شمع
زین کف خون نیمرنگ پا به حناست زندگی
66
تا نفس آیت بقاست ناله کمین مدعاست
دود دلی بلند کن دست دعاست زندگی
77
از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیات
پینه به روی هم بدوز دلق گداست زندگی
88
یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی
99
خواه نوای راحتیم خواه طنین کلفتیم
هرچه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی
1010
شور جنون ما و من جوش و فسونِ وهم و ظن
وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی
1111
جز به خموشی از حباب صرفهٔ عافیت که دید؟
ای قفس اینقدر مبال تنگقباست زندگی
1212
بیدل ازین سراب وهم جام فریب خوردهای
تا به عدم نمیرسی دورنماست زندگی

