غزل شمارهٔ 2439
Toggle stanza 1از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتن
11
از نالهٔ دل ما تا کی رمیده رفتن
زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن
22
بی نشئه زندگانی چندان نمک ندارد
حیف ست از این خرابات می ناکشیده رفتن
33
آهنگ بینشانی زین گلستان ضرور است
راه فنا چو شبنم باید به دیده رفتن
44
جرأتگر طلب نیست بی دست و پایی ما
دارد به سعی قاتل خون چکیده رفتن
55
چون شعلهای که آخر پامال داغ گردد
در زیر پا نشستیم از سر کشیده رفتن
66
زین باغ محمل ما بر دوش ناامیدیست
بر آمدن نبندد رنگ پریده رفتن
77
از وحشت نفسها کو فرصت تأمل
چون صبح باید از خویش دامن نچیده رفتن
88
بر خلق بیبصیرت تا چند عرض جوهر
باید ز شهر کوران چون نور دیده رفتن
99
همدوش آرزوها دل میرود نفس نیست
در رنگ ریشه دارد تخم دمیده رفتن
1010
قطع نفس نمودیم جولان مدعا کو
در خواب هم نبیند پای بریده رفتن
1111
رفتار سایه هرگز واماندگی ندارد
در منزل است پرواز از آرمیده رفتن
1212
قد دو تای پیریست ابروی این اشارت
کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن
1313
بال فشاندهٔ آه بیگرد حسرتی نیست
با عالمی ز خود برد ما را جریده رفتن
1414
تعجیل طفل خویان مشق خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن

