غزل شمارهٔ 120
Toggle stanza 1بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
11
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا
22
خاک نمگل میکندسامان خشکی از غبار
سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا
33
بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود
در عدم باکوه میسنجند اعمال مرا
44
تخم امّیدی به سودای حضوریکشتهام
سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا
55
انتظار وعدة دیدار آخر واخرید
از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا
66
رشتهٔ سازم چه امکانستگیردکوتهی
سایهٔ آن زلف پروردهست آمال مرا
77
سبحهداران از هجوم دردسر نشناختند
آن برهمن زاد صندل بر جبین مال مرا
88
درتب شوق آرزوها زیرلب خونکردهام
ناله جوشدگر بیفشارند تبخال مرا
99
جزعرق چون موج ازیندریاچه بایدبردپیش
شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا
1010
گر همهگردون شوم زین خرمن بیحاصلی
غیر خاک آخر چه باید بیخت غربال مرا
1111
میکشم بار دل اما نقش میبندم به خاک
عجز، خوش نقاش عبرتکرد جمال مرا

