غزل شمارهٔ 169
Toggle stanza 1عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را
11
عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را
ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را
22
اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را
33
عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک
سیلْ از کف ندهد صنعتِ ویرانی را
44
ازخط و زلف بتان تازه دلیل است که حُسن
کردهْ چترِ بدن اسبابِ پریشانی را
55
بار یابی چو به خاکِ درِ صاحبنظران
چینِ دامانِ ادب کن خطِ پیشانی را
66
ریزشِ اشکِ ندامت ز سیهکاریهاست
لازم است ابر سیهْ قطرهٔ نیسانی را
77
زیرِ گردون نتوان غیرِ کثافت اندوخت
ناخن و موست رسا مردمِ زندانی را
88
لافِ آزادگی از اهل فنا نازیباست
دامنِ چیده چه لازمْ تنِ عریانی را
99
جاهل از جمعِ کتبْ صاحبِ معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
1010
نفسِ سوخته باید به تپش روشنکرد
نیست شمعِ دگر این انجمنِ فانی را
1111
نتوان یافت از آن جلوهٔ بیرنگ سراغ
مگر آیینه کنی دیدهٔ قربانی را
1212
بازگشتی نبودْ پایِ طلب را بیدل
سیلِ ما نشنود افسونِ پشیمانی را
زمین

