غزل شمارهٔ 717
Toggle stanza 1تا به مطلوب رسیدنکاریست
11
تا به مطلوب رسیدنکاریست
قاصدان دوری ره طوماریست
22
مپسندید درازی به نفس
که زبان تا نگزد لب، ماریست
33
بوی گل تشنهٔ تألیف وفاست
غنچهٔ پاس نفس بیماریست
44
کو وفا تاکسی آگاه شود
که محبت بهگسستن تاریست
55
آن مژه سخت تغافل دارد
نخلیده به دل ما خاریست
66
داغ سودا نتوان پوشیدن
شمع راگل به سر بازاریست
77
موی ژولیده دماغت نرساند
ورنه سر نیز همان دستاریست
88
اگر این است دماغ طاقت
بر سرم سایهٔ گلکهساریست
99
قصهٔ عجز شنیدن دارد
در شکست پر ما منقاریست
1010
مژه تهمتکش اشک آنهمهنیست
بزم صحبت قدح سرشاریست
1111
غافل از نشئهٔ این بزم مباش
خط پیمانه گریبانواریست
1212
ندهی دامن تسلیم از دست
گردن ما ز بلندی داریست
1313
خضر توفیق بلد میباید
جبهه تا سجده ره همواریست
1414
چند موهومی خود را شمرم
عدد ذرهکم بسیاریست
1515
بیدل از قید خودم هیچ مپرس
دامن سایه ته دیواریست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

