Toggle stanza 1
سراغت از چمن‌‌ کبریا که می‌پرسد
1

سراغت از چمن‌‌ کبریا که می‌پرسد

به وهم‌ گرد کن آنجا ترا که می‌پرسد

2

معاملات نفس هر نفس زدن پاکست

حساب مدت چون و چرا که می‌پرسد

3

جهان محاسب خویش است زاهدان معذور

خطای ما ز صواب شما که می‌پرسد

4

کرم قلمرو عفو است رنج یأس مکش

به‌کارخانهٔ شرم از خطا که می‌پرسد

5

گرفته‌ایم همه دامن زمینگیری

ره تلاش به این دست وپاکه می‌پرسد

6

دلیل مقصد اشک چکیده مژگان نیست

فتادگی بلدیم از عصا که می‌پرسد

7

درین حدیقه چو شبنم نشسته‌ایم همه

سراغ خانهٔ خورشید تا که می‌پرسد

8

به حال پیکر بیجان‌گربستن دارد

مرا دمی‌ه توگشتی جداکه می‌پرسد

9

غبار دشت عدم سخت بی‌پر و بال است

اگر تو پا نزنی حال ما که می‌پرسد

10

جواب خون شهیدان تغافلت‌ کافی‌ست

جبین مده به عرق از حیا که می‌پرسد

11

دمیده ششجهت اقبال آفتاب ازل

ز تیره‌روزی بال هما که می‌پرسد

12

چه عالی و چه دنی از خیال غیر بریست

غم معاملهٔ سر ز پا که می‌پرسد

13

ز دل حقیقت رد و قبول پرسیدم

به خنده گفت‌: برو یا بیا که می‌پرسد

14

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل

به عالمی‌که تو باشی مراکه می‌پرسد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور