بخش 21 - حکایت
Toggle stanza 1آن شنیدی گفت پیری با پسر
11
آن شنیدی گفت پیری با پسر
کای پسر از کاردنیا الحذر
22
خدمت یزدان خود کن روز و شب
تا شود از خار تو پیدا رطب
33
آینهٔ جان را مصفا کن بذکر
کلّ مصنوعات را میبین بفکر
44
در طریقت چون زدی دم ای فقیر
هر که را بینی فتاده دستگیر
55
گریه و زاری مکن بر مردگان
کین گناهست نزد حق ای کاردان
66
گر توانی بهر ایشان خیر کن
اندرین معنی که گفتم سیر کن
77
بوستان و گلستان را گل نماند
این همه ازوی بماند و او نماند
88
عمر اصحاب عزا بسیار باد
خاطر غمخوارگانش شاد باد
99
این بگفت آمد بزیر از شاخسار
نزد بلبل شد گرفتش در کنار
1010
دل دهی دادش که مگری بیش ازین
او برحمت باد از جان آفرین
1111
هر که آنجا بود از پیر و جوان
هر کسی گشتند از سوئی روان
1212
ماند بلبل با دلی پر داغ و درد
روز چندی ناله و فریاد کرد
1313
در فراق یار خود جان را بداد
رفت سوی عالم معنی چو باد
1414
ما دگر خواهیم رفت از این جهان
کس نماند در زمانه جاودان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

