بخش 8 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1یوسف صدیق در زندان شاه
11
یوسف صدیق در زندان شاه
دید روح القدس را آنجایگاه
22
گفت ای سر تاقدم جان نفیس
در چه کاری تو دراینجای خسیس
33
در میان عاصیان چون آمدی
کز کنار سدره بیرون آمدی
44
گفت پیشت آمدم ای رهنمای
تا بگویم من که میگوید خدای
55
تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه
جستهٔ از ما بغیر ما پناه
66
مرد را خواندی چه خواهد بود نیز
تا برد پیغام تو سوی عزیز
77
چون بوددر کار رب العزه یار
کی گشاید از عزیز مصر کار
88
کی عزیز مصر داند کار تو
بس بود چون من عزیزی یار تو
99
یار تو چون من عزیزی کارساز
با عزیزی آن چنان گوئی تو راز
1010
در عتاب اینت اگر من چند سال
حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال
1111
ناز معشوقان اگر آتش بود
تو بجان میکش که نازی خوش بود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

