بخش 7 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1آن یکی دیوانه را میتاختند
11
آن یکی دیوانه را میتاختند
کودکانش سنگ میانداختند
22
درگریخت او زود در قصر عمید
بود او در صدر آن قصر مشید
33
دید در پیشش نشسته چند کس
باز میراندند از رویش مگس
44
بانگ بر وی زد عمید از جایگاه
گفت « ای مدبر که داد این جات راه ؟»
55
گفت « بود از دیدهٔ من خون چکان
زانکه سنگم میزدند این کودکان
66
آمدم کز کودکان بازم خری
خود تو صد باره ز من عاجزتری
77
چون ترا در پیش باید چند کس
تا ز رویت باز میراند مگس
88
کودکان را چون ز من داری تو باز ؟
سرنگونی تو به حق نه سرفراز
99
تو نهای میری اسیری دایمی
زانکه محکومی بحق نه حاکمی »
1010
میر آن باشد که با او در کمال
دیگری را نبود از میری مجال
1111
نیست باقی سلطنت بر هیچکس
تا بدانی تو که یک سلطانست بس
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

