بخش 12 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1عیسی مریم به غاری رفته بود
11
عیسی مریم به غاری رفته بود
در میان غار مردی خفته بود
22
گفت برخیز ای ز عالم بی خبر
کار کن تا توشهٔ یابی مگر
33
گفت من کار دو عالم کرده ام
تا ابد ملکی مسلم کرده ام
44
گفت هین کار تو چیست ای مرد راه
گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه
55
جملهٔ دنیا به نانی میدهم
نان به سگ چون استخوانی میدهم
66
مدتی شد تا ز دنیا فارغم
نیستم من طفل بازی بالغم
77
بالغم با لعب و با لهوم چکار
فارغم با غفلت و سهوم چکار
88
عیسی مریم چو بشنود این سخن
گفت اکنون هرچه میخواهی بکن
99
چون ز دنیا فارغی آزاد خفت
خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت
1010
چون ز دنیا نیستت غمخوارگی
کرده داری کارها یکبارگی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

