بخش 7 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1عاشقی روزی مگر خون میگریست
11
عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
22
گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رؤیت آشکار
33
چل هزاران ساله بدهد بر دوام
خاصگان قرب خود را بار عام
44
یک زمان زانجا بخود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده بناز
55
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
66
چون کنم آن یک نفس با خویشتن
میتوانم کشت ازین غم خویش من
77
باخدا باشم چو بیخود بینیم
تاکه با خود بینیم بد بینیم
88
آن زمان کز خود رهائی باشدم
بیخودی عین خدائی باشدم
99
هر که موئی پای آرد در میان
باز ماند یک سر موی از عیان
1010
محو باید مرد در هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای
1111
گر سر موئی تفاوت میبود
جمله سر تاپای او بت میبود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

