بخش 21 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1آن گدائی چون برست از نان و آب
11
آن گدائی چون برست از نان و آب
بعد مرگ او کسی دیدش بخواب
22
گفت حق با تو چه کرد ای مهربان
گفت چون رفتم بر حق گفت هان
33
پیشم آور تا چه آوردی مرا
گفتم آخر من چه دارم ای خدا
44
قرب پنجه سال رفتم در بدر
راه پیمودم جهانی سر بسر
55
جمله میگفتند ای مرد گدا
نیست ما را نان پدید آرد خدا
66
مردمان نانم ندادندی بسی
با تو کردندی حوالت هر کسی
77
چون حوالت باتو آمد روز و شب
از گدائی میکنی چیزی طلب
88
جمله گفتندی خدا بدهد ترا
پس بده گر میدهی ای پادشاه
99
شاه هرگز از گدا چیزی نخواست
گر نخواهد خالق شاهان رواست
1010
چون حوالت با تو آمد در پذیر
وین گدا را دست گیر ای دست گیر
1111
پادشاها چون همه هیچیم ما
سر ز فرمان تو چون پیچیم ما
1212
قدرت وعلم وارادت چون تراست
هرچه خواهی میتوانی کرد راست
1313
گرچه کردم جرم بسیار ای خدای
قادری ناکرده انگار ای خدای
1414
هست جود و فضل تو بحری عظیم
در بر آن کی بود امکان بیم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

