بخش 9 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1خواجهای در شهر ما دیوانه شد
11
خواجهای در شهر ما دیوانه شد
وز خرد یکبارگی بیگانه شد
22
نه لباسی بودش و نه طعمهٔ
کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ
33
بود پنجه سال تادیوانه بود
در زفان کودکان افسانه بود
44
سیم رفته روی چون زر مانده
در به در در خاک هر در مانده
55
دیده پرخون دل پر آتش آمده
لب فرو بسته بلاکش آمده
66
دید یک روزی جوانی تازه را
خویشتن آراسته آوازه را
77
پای در مسجد نهاد آن سرفراز
کان جوان را بود هنگام نماز
88
پیر دیوانه بدو گفت ای پسر
در رو ودر رو هلا زین زودتر
99
زانکه من دررفته ام بسیار هم
کرده ام چون تو بسی این کار هم
1010
هم نمازی بودم وهم حق پرست
تاثریدی این چنینم درشکست
1111
گر چو من شوریده دین میبایدت
ور ثریدی این چنین میبایدت
1212
پای در نه زود تا دستت دهند
نه بهر وقتی که پیوستت دهند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

