بخش 30 - فی الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1خسروی در کوه شد بهر شکار
11
خسروی در کوه شد بهر شکار
بود بقراط آن زمان در کنج غار
22
همچو حیوانی گیه میخورد خوش
هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش
33
از حشم یک تن بدید اورا ز راه
گفت عمری کرد استدعات شاه
44
تا تو باشی همنشینش روز و شب
میگریزی می نیائی در طلب
55
نفس قانع کو گوائی میکند
در حقیقت پادشائی میکند
66
گفت بقراطش که ای مغرور شاه
گر تو قانع بودئی هم از گیاه
77
برگیه چون من بسنده کردئی
کی تن آزاد بنده کردئی
88
چون دهد نفسی بدین اندک رضا
با چه کار آید مر او را پادشا
99
تا چه خواهم کرد مشتی خام را
بیقراری چند بی آرام را
1010
این دمم تا مرگ برگ خویش هست
هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
1111
زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم
چند خواهم گشت اگر گردون نیم
1212
برگ عمرم هست بنشینم خوشی
میگذارم عمر شیرینم خوشی
1313
عمر روزی پنج و شش می بگذرد
خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
1414
چون چنین می بگذرد عمری که هست
چیست جز باد از چنین عمری بدست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

