بخش 10 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1در رهی میرفت بس زیبا زنی
11
در رهی میرفت بس زیبا زنی
دید مردی چشم زن چون رهزنی
22
چشم زن در چشم زخمی ره زدش
تیر مژگان برجگر ناگه زدش
33
زن روان شد مرد بر پی شد روان
زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان
44
چیست حالت گفت چشم رهزنت
زد رهم چون چشم گفتم روشنت
55
زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب
تا بدید آن چهرهٔ چون آفتاب
66
مرد شد کلی ز دست آنجایگاه
جزو جزوش گشت مست آنجایگاه
77
زن چو آخر در سرای خویش شد
عاشقش بر در حال اندیش شد
88
عاقبت سنگی در انداخت از غرور
زن برون آمد که ای شوریده دور
99
رو سر خود گیر ای سرگشته رای
تا نبرندت سر اهل این سرای
1010
مرد گفتش چون نمیبودی مرا
روی از بهر چه بنمودی مرا
1111
گفت الحق دوست میدارم بسی
این که دایم دوستم دارد کسی
1212
چون بنای دوستی محکم کنی
خویشتن را درحرم محرم کنی
1313
تا چو دوران فنای تو بود
دوستت بی تو بجای تو بود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

