بخش 3 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1شهریاری بود عالی شیوهٔ
11
شهریاری بود عالی شیوهٔ
در جوارش بود کنج بیوهٔ
22
بیوه هر روزی برافکندی سپند
در تعجب ماندی شاه بلند
33
خادمی را خواند روزی شهریار
داد صد دینارش از زر عیار
44
گفت رو این پیرزن را ده زشاه
پس بپرس از وی که هر روزی پگاه
55
این سپند از بهر چه سوزی همی
چون نداری یک شبه روزی همی
66
رفت خادم زر بداد و گفت راز
پیر زن در حال گفت ای سرفراز
77
هرچه در کلّ جهان نامش بری
عاقبت چشمش رسد تا بنگری
88
از گدائی گرچه جان میسوختم
این سپند از بهر آن میسوختم
99
چون گدائی خود آمد در خورم
گفتمش چشمی رسد تا بنگرم
1010
اینکم تو زر نهادی در کنار
آن گدائی رفت و گشتم سیم دار
1111
دیدی آخر چون مرا چشمی بدید
آن گدائی مرا چشمی رسید
1212
فارغ از عالم گدائی راندن
بهتر از صد پادشائی راندن
1313
چون بود هر روز یک نانت پسند
هیچ قیدی نیز درجانت مبند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

