Toggle stanza 1
شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
1

شمع آمد و گفت: چند از افروختنم

وز خامی خود سوختن آموختم

2

چون من نزدم اناالحقی چون حلاج

فتوی که دهد به کشتن و سوختنم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بر حاشیه لوح جمال تو قلم

حرفی دو ز مشک سوده کرده ست رقم

جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 3

تا تو نزنی طعن کسی در عالم

زانسان که زدند قدسیان بر آدم

جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 5

واجب نبود به کس بر، افضال و کرم

واجب باشد هر آینه شکر نعم

رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 19

آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم

در دل دارد نهفته این چرخ به خم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1111

آن کس که ببست خواب ما را به ستم

یارب تو ببند خواب او را به کرم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1113

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم

قیمت کردند به یک درم چیزی کم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1227

عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشم

امروز که درهم نگریدیم به چشم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1266

گویی تو که من ز هر هنر باخبرم

این بی‌خبری بس که ز خود بیخبرم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1292

ماهی فارغ ز چارده می‌بینم

بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1317

روز آمد و برکشید خورشید علم

شب کرد ازو هزیمت و برد حشم

سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 270

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور