Toggle stanza 1
دل در سر زلف چون توحسن افروزی
1

دل در سر زلف چون توحسن افروزی

چون شمع دمی نمیزید بی سوزی

2

برکش سر زلفت که بلایی است سیاه

ترسم که به گرد تو درآید روزی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای هیزم تو خشک نگردد روزی

تا تو فتد ز آتش دلسوزی

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1763

خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزی

خوش پرده همی دری و خوش می‌دوزی

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1850

دی بود چنان دولت و جان افروزی

و امروز چنین آتش عالم سوزی

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1880

گشتم ز غم فراق دیبا دوزی

چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی

سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 396

از آتش غم چند روانم سوزی؟

وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟

عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 148

هر لحظه ز چهره آتشی افروزی

تا جان من سوخته‌دل را سوزی

عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 149

از آتشِ عشق چون تو جان افروزی

چون شمع نفس نمیزنم بی سوزی

عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 17

پروانه به شمع گفت: چند افروزی

خوش سوزی اگر سوز ز من آموزی

عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 2

ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی

دوزخ ز تف آتش قهرت سوزی

عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 42

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور