حکایت سیمرغ
Toggle stanza 1ابتدای کار سیمرغ ای عجب
11
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوهگر بگذشت بر چین نیمشب
22
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پُرشور شد هر کشوری
33
هر کسی نقشی از آن پَر برگرفت
هر که دید آن نقش کاری درگرفت
44
آن پَر اکنون در نگارستان چینست
اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
55
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
66
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
77
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن
88
هر که اکنون از شما مَرد رهید
سر به راه آرید و پا اندر نهید
99
جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه
بیقرار از عزت آن پادشاه
1010
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبریِ بسیار کرد
1111
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
1212
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هر کسی از رفتنش رنجور بود
1313
گر چه ره را بود هر یک کارساز
هر یکی عذری دگر گفتند باز

