شیخی که از سگی پلید دامن در نچید
Toggle stanza 1در بر شیخی سگی میشد پلید
11
در بر شیخی سگی میشد پلید
شیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید
22
سایلی گفت ای بزرگ پاکباز
چون نکردی زین سگ آخر احتراز
33
گفت این سگ ظاهری دارد پلید
هست آن در باطن من ناپدید
44
آنچ او را هست بر ظاهر عیان
این دگر را هست در باطن نهان
55
چون درون من چو بیرون سگست
چون گریزم زو که با من هم تگ است
66
گر پلیدی درونت اندکیست
صد نجس بینی که این خود زان یکیست
77
گرچه اندک چیزت آمد بند راه
چه به کوهی بازمانی چه به کاه

